این ملت جدا دیوانه اند! در حالی که همه گلشیفته رو به بی حیایی متهم می کنن و این اقدام آخرش رو دیگه آخر همه چی می دونن! همه هم برای آگاهی نسل جوان! و میانسال و سالمند! عکسش رو هم ضمیمه ی مطلب احمقانشون می کنن! خب اگر بده و شما خجالت کشیدی و بد می دونی و این بند و بساط ها! یا به احتمال کمی اگر مسلمونی !دیگه عکس گذاشتنت چیه؟
این که خودت به جو دامن بزنی و عکس طرف ایمیل کنی و پست بذاری و فیس بوک و بلاگفا رو بترکونی و در نهایت با یه جمله ی مثلا روشنفکرانه ! تاسف خودتو اعلام کنی! که دیگه خیلی بده.
دقیقا مثل جریان همین شیث بد بخت! همه شا کی بودن که این جریان برای جامعه ی بسیار بافرهنگ! و مسلمان ما خفت و خاریه! ولی هیچ کس از عکس و فیلم و ... کم نذاشت.
این ملت اگر از چنین جریاناتی احساساتش جریحه دار میشد و فرهنگ دسته اولش ناراحت! ٬
هیچ وقت : با این صراحت در مورد این مسائل بحث نمی کرد. جدل راه نمی انداخت. دنبال فیلم و عکسش نمی دوید. فیلم بازی پرسپولیس سوژه ی بلوتوث یه جمع نمیشد . این عطش بحث در مورد این بند و بساط ها را نداشت. این همه اس ام اس های مثلا بامزه ی قومی و ملی به یه جا نسبت نمی دادن.
انگار نه انگار که باید یه حرمت هایی رو بین خودمون حداقل حفظ کنیم. بدون هیچ خجالتی پیش به سوی جلو!
احتمالا چند روز دیگه باز یاس یه آهنگی با همه ی این مفاهیم می خونه و باز همه ی ما انگشت به دهن ژست می گیریم و میگیم! واقعا! قربون دهنت یاس! این درد جامعه ی ماس!
درد این جامعه تفکر ماست! این تفکر مریض فضول دهن لق!
بچه ها باز الان یه پس لرزه ی دیگه ای هم احساس شد! (از جانب خودم!!
) در حالی که تو پتوم مچاله شده بودم!
حقیقتا خوابم میاد و خیلی خسته ام
ولی همش زمین می لرزه. می ترسم بخوابم.
- دیدین احتمالا فیلم " سگ را بجنبان " رو!
اولش میگه : میدونی چرا سگ دمشو می جنبونه؟
چون سگ از دمش باهوش تره!
(باید فیلم رو دیده باشید تا منظورمو بگیرید!)
- آدم هایی که جایزه ی نوبل را می گیرند آن قدر شجاعت ندارند که این جایزه را نگیرند!
به نقل از همان کتاب " چنگی به زلف فلسفه"
- خدا رو شکر که صنعتی شریف نیستیم!
...
مرد دیگر٬آدم ها می میرند٬ سکته می کنند یا زیر ماشین می روند٬ گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین.این ها٬ البته مهم است٬ولی مهم تر٬ همان نبودن آن هاست. این که آدم بیدار شود و ببیند که نیست.کنار تو خالی است.بعد دیگر جای خالیشان میماند٬روی بالش. حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه اش میگیرد.بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
" هوشنگ گلشیری"
تا حالا فک کردید از شنیدن خبر مرگتون (دور از جون شما نداره. بالاخره که می میریم!) به بقیه چه حسی دست میده یا مثلا چند نفر جدا یه لحظه از احساس نبودن شما دیوانه میشن؟ یا شایدم از حس تنهایی عمیقی که برای خودشون پیش خواهد اومد.
یا فکرشو کردید که شنیدن خبر مرگ چه کسایی شما رو رسما برای دقایقی یا اصن خیلی بیشتر دیوانه می کنه؟
یا مرگ چه آدمایی باعث میشه که شما تمام اون چیزایی رو که بابتش از طرف ناراحتین فراموش کنید و عمیقا براش آرزوهای خوش کنید؟
یا فک کردید اگر مرگ به هم زننده ی یکی از مهم ترین برنامه هاتون باشه ( مرگ هر کسی!) چه احساس " خالی شدن از همه چی !! " بهتون دست میده.احساس از دست رفتگی. احساس تمام شدن. احساسی که دیگه نمی خوای باور کنی که همه چی الکی بدون در نظر گرفته شدن تو تموم شد! اه! فک کن!
ما تو دسته بندی رفتارهامون تنها عامل بر هم زننده ای رو که در نظر نمی گیریم مرگه!
مرگ جدا خفن ترین و بی برو و برگرد ترین اتفاق هستیه. نمی دونم چی میشه که ما خفن ترین و ناگهانی ترین اتفاق زندگیمونو درست مثل خود زندگی کردن! که اونم یه مفهوم فضاییه فراموش می کنیم. اصن انگار ما مفاهیم خاص و بی مانند رو
مث خودمون
مث زندگی و مث مرگ!
زودتر از اتفاقات الکی زندگیمون مث روزمرگی های تکراری فراموش می کنیم.
= = = = = = =
* میخوام بهتر زندگی کنم.خیلی بهتر.دلم میخواد اگر ازم پرسیدن با خودت چند چندی؟ بدونم چی بگم. خوبه آمادگیشو داشته باشی.خیلی خوبه.
شما آمادگیشو دارید ؟
یه وقتایی یه اتفاقایی واسه آدم می افته که واقعا واسه فهمیدن دلیلش گیج میشی. یه اتفاقی که هر چی منطقی فک می کنی هیچ دلیلی واسش پیدا نمی کنی. یه چیزی که عمرا هیچ متفکری پیش بینی نکرده. یه محال کامله... بعد می فهمی اگه قرار باشه یه اتفاقی یه جا یه جوری بیفته تو به هر دری بزنی فرقی نمی کنه. تو واقعا جلو کشیده میشی. درگیر میشی.
اگه قرار باشه تو بری جایی که دوست نداری و کاری رو انجام بدی که فکرشم نمی کردی شاید یه دلیل دیگه داره! شاید یه ماجرایی قراره در اون قالب برات اتفاق بیفته. یه قالب غیرممکن که تا حالا تو زندگیت به فکرت هم نرسیده.
اون جا این هنر توئه که با این ماجرا چه جوری کنار بیای. این که تو اصن درک کنی این همون ماجرای اصلیه؟ که تو اون مسیر باید می دیدی؟ یا این فقط یه نیازه که تو خودت میخوای تو این مسیر برآورده اش کنی؟
" گاهی " بعضی ماجرا ها فقط واسه این پیش میان که بزرگت کنن.چه می دونم به قول شما ها مَردت می کنه! تو در اون قالب لعنتی به یه چیزای دیگه می رسی. احتمالا مسائلی رو یاد می گیری که بعد ها ازش شیرین استفاده می کنی٬طعم هایی رو می چشی که فقط در همون وضعیت قابل درک بودن٬ یا لذتی می بری که اصن قابل توصیف نیس!
و این جاست که تو یه چیزی رو از دست میدی و در مقابل یه چیز دیگه رو به دست میاری .
این نتیجه ی شکل درگیری تو با اون ماجراست.
--------
حالت خاص قضیه اینه که یه زمانی تو! خودت ! اتفاق پیش بینی نشده ی زندگی یه آدمی هستی در صورتی که ممکنه خودت هم درگیر یه اتفاق دیگه باشی و شاید هم نباشی.
می فهمی چی میگم؟
ازم توضیح بیشتر نخواین.

اغلب همه چیز خیلی سریع از دست میرود... سریع تر از زمانی که صرف شده تا به دست آید.
من دوستی دارم به اسم مهشید. دلیل این که در نهایت تنفرم در این لحظه از وبلاگ نویسی و کامنت و بازدید و این بند و بساط ها دارم اینو این جا می نویسم اینه که من واقعا تحسینش می کنم و الان دلم می خواد اینو یه جا ثبت کنم. تحسینش می کنم به خاطر نگاهش به اطرافش. من مجموعه ی اعتقادات مهشیدو تایید نمی کنم چرا که ما از زمین تا آسمون در زمینه ی اعتقادی متفاوتیم. اما من جدا تحسینش می کنم. به خاطر نگاهش به اطراف. به خاطر این که هیچ وقت ندیدم در مورد یه مشت موضوع احمقانه حرف بزنه که سر و تهش به اندازه ی یه سیب زمینی ارزش نداره. به خاطر این نگاه زیبا از پشت اون عینک مینیاتوری. به خاطر اون نقاشی های بسیار زیبا که برگردون تفکر قشنگشه رو یه ورق سفید. به خاطر این که تو اون نقاشی قشنگی که یادم مونده یه صحنه ای هس که می گفت به یاد شازده کوچولو بوده که غروب آفتابو تماشا می کرده. به خاطر اون عینک بزرگ وسط صفحه ی نقاشیت مهشید!
من عاشق اون تصویرم تو اون فضای هر کی به هر کی. من عاشق اون فکری هستم که تونسته فضای واقعی رو از اون فضایی که ما تصور می کنیم واقعیه تو یه صفحه نشون بده . من تحسینش می کنم به خاطر اینه که می دونه با خودش چند چنده. همیشه یه اطمینان می بینم تو حرف زدنش از این که می دونه چی می خواد و آگاهانه دنبالش می کنه.به خاطر اون درک هنری.این استعدادو نسبت به هنر رو تحسین می کنم. این حوصله و تلاش زیبا برای اون چیزی که براش ارزش قائله رو جدا می پسندم.
من قشنگ ترین آرزوهاتو برات آرزو می کنم.
تولدت مبارک.
یه روزی یه سازدهنی طلایی میخرم.بعد یه درخت نارون پیدا می کنم و میرم زیر سایش میشینم..و
ساز میزنم.
راستی نگفته بودم عاشق درخت نارون و سازدهنی ام.
دوست ندارم کسی که در مقابلم قرار میگیره "همه" ی علایقمو بدونه -منو این مدلی بشناسه- اون جوری احساس می کنم داره سرمو کلاه میذاره - دلم نمی خواد با علم به این که بدونه من چیو ندارم و چی برام فراهم نبوده بیاد جلو. اون جوری از همون اول میتونه خودشو جور دیگه ای جلوه بده. و این حالتیه که من احتمالا کلی ذوق میکنم و دیگه حقایقو نمی بینم. اونجا اینقد ازش خوشم میاد که دیگه نمیخوام قبول کنم که شاید داره نقش بازی می کنه به خاطر اینه که خب همه چیو می دونه! میاد جلو و منو جلب می کنه و آروم فکرمو تصاحب می کنه...اون جا می ترسم که این جوری فک نکنم چون هر آدمی از دیده شدن لذت میبره از این که یه تفکر همسان رو کشف می کنه کیف می کنه اون جا دلت میخواد فک کنی این آدم هم یه شخصیتی مشابه تفکر من داره که این مدلی داره درکم می کنه.
بحث این نیس که نخوام از من سردربیاره و همیشه مرموز بمونم اما دوس ندارم اول همه چیزو بدونه و بعد برسه به خودم..
جالب این جاست که هر وقت یه مورد این طوری پیش میاد کاملا میفهمم طرفم داره از این شیوه استفاده می کنه اما تو ترازوی شخصیتی من معمولا (تا الان که این طوری بوده) منطق سنگین تره...همین نشون میده که این جریان نقطه ضعفم نیس اما خب تا حدی درگیرم میکنه .
پ.ن بی ربط: کتاب " چنگی به زلف فلسفه " از دکتر مهران زنده بودی رو دارم می خونم.بعدا در موردش بیشتر توضیح میدم.بخش جامعه و سیاست یه مطلب کوتاهی داره تحت عنوان "خودسانسوری" :
خودسانسوری :
خودسانسوری یعنی پیشاپیش تسلیم سانسورشدن.علت آن هر چه باشد/نتیجه یکی است.
= = = =
راحت نیستم.. به تازگی... به خصوص بعضی جاها.... حتی این جا! » گاهی ختم میشه به خودسانسوری
یک دختر این قدر بدبخته تو این کشور لعنتی که برای حقش باید جواب بده. برای جوابی که به یه پسر لش احمق میده باید نگران این باشه که اون عوضی نره از هر خراب شده ای یه لیتر اسید جور کنه و بپاشه به چشماش.
من نمی دونم اینا سر چه سفره ای بزرگ میشن. پدر و مادرای اینا چی تو سر بچه هاشون میکنن؟!
چه تضمینی هس که نفر بعدی من نباشم؟ خواهرم نباشه؟ دوست من نباشه؟
زن های این سرزمین کی قراره از دست این حیوون صفت ها یه نفس راحت بکشن؟ حیوون چیه؟ اصن من چی دارم میگم؟ هیچ حیوونی این قدر پست و کثیف هست؟